تبليغاتX
ردپای بچگی




به مامان میگویم: "باید هر جوری شده برویم به خانه قدیمی سر بزنیم. فروختندش که فروختند. میشود رفت گاهی به دیدنش که، نمیشود ؟"

مامان هیچ نمیگوید، چهره اش غمگین میشود اما، هنوز هم حرف "خانه قدیمی" که میشود توی ذهنِ همه یک تصویر ثابت جان میگیرد انگار، تصویر نیمکت چوبی ساده ای زیر یکی از درختهای ته حیاط، پیرمردی که غروبها مینشست و توی سکوت کتاب میخواند. من حافظ را یادم هست که همیشه روی نیمکت جا میماند. بابابزرگم صدام می زد که: "آی دختر ه ی سرتق، بدو ته حیاط کتابم جا مانده آنجا. بدو بابا" و من یادم هست که لی لی کنان میرفتم و حافظ را میزدم زیر بغل و لی لی کنان برمیگشتم باز. دست میکشید روی سرم که: "ندو این شکلی دختر، میخوری زمین ها"

کو گوشِ شنوا ؟ آخرش یک دفعه خوردم زمین همین جوری، و بعد ِ آن دیگر لی لی نکردم..."

توی یاد من حافظ مانده و نیمکت چوبی ته حیاط و درختهای سیب، شکوفه های بهار نارنج  مانده که اواخر اسفند و اوایل بهار بوی خوششان همه ی حیاط را پر میکرد، هر کداممان یک دانه ماهی قرمز کوچولو داشتیم، یک دانه درخت توی حیاط خانه!!! من خرمالو داشتم و سعید؛ انار و خواهره یک دانه درخت آلبالو، یک دانه باغچه که به اسممان گل میکاشتند تویشان، هر کداممان دنیایی داشتیم از این یکدانه ها، جایی داشتیم دنج، توی حیاط نه چندان بزرگمان انگار.....

آخرش فروختند خانه قدیمی امان را. فروختند خاطره هامان را، درختها را، فروختند حافظ را انگار و نیمکت چوبی را، و من هنوز گاهی خواب میبینم که لی لی کنان از ته حیاط می آیم به سمت مهتابی، حافظ را زده ام زیر بغل و دارم شعر میخوانم و دست تکان میدهم برای بابا بزرگ که ایستاده توی مهتابی و نگران است که نکند یک وقتی بخورم زمین.

نوشته شده توسط خانم سپيده (اوشس).

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:37  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام




چه روزگار خوبي بود روزاي خوب بچگي

اون روزا كه حرفاي عشق يرنگي بود و سادگي

اون روزا كه دل خوشيمون چند تا مداد رنگي بود

حيف كه چه زود تموم شدن چه روزاي قشنگي بود

چه قصه هاي خوبي بود قصه هاي مادر بزرگ

قصه ي شاه پريون، قصه ي اون بره و گرگ

ببين چه ساده گم شديم تو بازي هاي روزگار

از اون روزاي بچگي حالا چي مونده يادگار

فرستاده شده توسط خانم باران.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:27  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

تو دنياي هايي كه وجود داره دنياي هنر از همه دنيا ها بزرگ تره. هفت هنر وجود داره. تو اين هنر ها، هنر تاتر از همه هنر ها با ارزش تره آخه تاتر مادر همه ي هنر هاست. تو تاتر گروه هاي زيادي مشغول كار هستند. تو اين گروه ها گروه من از همه بهتره و تو اين گروه من از همه بهترم.

چندوقت پيش با يك آقا آشنا شدم. معتقد بود كه كساني كه گذشته رو فراموش مي كنند متهم به فنا شدنند. مي گفت آدم بدون تاريخ مي ميره. آخه تاريخ دان بود. مي گفت تاريخ فقط تاريخ آسيا! اونم خاور ميانه! در خاور ميانه تاريخ ايران! در ايران هم سلسله اشكانيان! اگه مي خواي راه و رسم پيشرفت رو بدوني بايد تاريخ اشكانيان رو مطالعه كني. به هر حال دنياي كوچيك خودش رو داشت به نظرش دنيا فقط دنياي تاريخ بود اونم تاريخ اشكانيان.

مي دوني چرا؟!

آخه اون از دنياي واقعي خبر نداشت.

هنر، تاتر، گروه من، من! اون اصلا از اين چيزا خبر نداشت.

اين آقا هم يه هم اتاقي داشت كه همش با هم دعواشون مي شد. اونم تاريخ دان بود. مي گفت اگه مي خواي پيشرفت كني بايد تاريخ آمريكا رو مطالعه كني. اونم از سال 1900 تا 1960. مي توني دنيا رو اونجا ببيني.

بنده خدا اونم دنياي كوچك خودش رو داشت و توش گم شده بود.

اونم از اينا بي خبر بود:

هنر، تاتر، گروه من، من!

تازه اينجا بود كه فهميدم منم تو دنياي كوچيك خودم گم شده بودم. الان هم كه اين رو دارم مي گم و افتخار مي كنم كه دنيا رو پيدا كردم يكم مي ترسم كه نكنه باز تو دنياي كوچيك خودم گم شده باشم؟!

شما چي؟

نگاه كنيد ببينيد تو دنياي كوچيك خودتون گم شديد يا نه؟

به نقل از آقاي فرهاد آييش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:50  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

از دور برايت دست تکان مي دهم.لبخند ميزني.لبخند ميزنم.باز مثل هميشه قند شادي ديدارت تو دلم آب ميشه.سلام.هنوز طوري نگام ميکني انگار خيلي کوچيکم.هنوز طوري کنارم مي ايستي تا راحت تر از بالا نگام کني.راست ميگي!!!تو بزرگ شدي و من هنوز سرگرم شادي کودک درونم هستم.راست ميگي.تو يه آدم بزرگي چون نگاهت رو دنيا ثابت مونده.تو آدم بزرگي چون هميشه خسته اي.آدم بزرگي.چون منو نميبيني...کاش من بزرگ نشم وکاشکي تو هم بچه بشي!بگذريم...کنارت قذم ميزنم.لبخند ميزنيم
بيا يه بازي بکنيم..ميخندي.هميشه به حرفام ميخندي...چه بازي؟
بازي؟زندگي خودش يه بازيه.ما هممون بازيگريم
ميگي:يه بازي که من رييس باشم
ميگم:بازي من رييس نداره
ميگي:يه بازي.که برنده اش من باشم
ميگم:براي برنده شدن تلاش کن!!!باز هم مثل هميشه.عشق برنده شدن.عشق بزگ بودن.عشق اولين بودن...گردو...شيکستم.چطوره؟
ميخندي.سر تکان ميدهي.شادي بازي تو دلم پر ميکشه.تو باز هم ميخندي.مسرورانه ميدوم.در چند قدمي ات مي ايستم.ميدونم ميخواي خودت شروع کننده بازي باشي.منتظر مي ايستم
گردو...شيکستم....قدم به قدم.لحظه به لحظه.رو در رو...نزديک ميشويم...گردو...شيکستم.و باز هم نزديک تر...گردو....و نزديک تر...شيکستم.آخر بازي نزديکه.ما هم به هم نزديکيم.اما...تو نگراني.نگاهم به نگاهت.نگاهت روي کفشهايمان ثابت مونده...اين قدم آخره.اين قدمو که برداري با قدم بعدي من برنده ميشم.آخ...سنگينيه پايت روي پايم حس ميکنم.به کفشم که زير پات خاکي شده نگاه ميکنم..ولي تو تقلب کردي
ميخندي.باز هم ميخندي.بهت ميگم:برنده شدن به هر قيمتي؟؟؟
باز طوري مي ايستي که بلند تر جلوه کني.تا بيشتر از بالا نگام کني
انگار قانون جنگل تنها دليل خنده براي تو ست...پام زير سنگينيه شکوه ننگين پيروزيت قفل شده...ولي آرام آرام بال هام از هم باز ميشن..بال ميگيرم.پرواز ميکنم...تو هم ديگه نميخندي...بهت زده به آغاز پروازم خيره شدي
بالا ميرم کمي بالا تر و باز هم بالا تر.ديگه از تو هم بلند ترشدم.حالا اين منم که از اوج نگات ميکنم
خداحافظ رفيق.فکر کنم خيلي بزرگ تر از اين باشم که باهات گردو شکستم بازي کنم.من بال ميگيرم ميرم..تو بمون با دلخوشي کاذب زندگيت..تو بمون با حسرت يک دل پاک که پر گرفت...راستي!!!!اين چندمين همبازيت بود که پرواز کرد؟؟؟

برداشته شده از يكي از نوشته هاي خانم الهام صادقي.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:36  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

 مي گوييند آدم ها وقتي پير مي شوند تازه بچه مي شوند، تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد؟ آيا رابطه اي بين پيري و بچگي وجود دارد؟

يادم مي آيد وقتي مادجون مريض بود مي گفت: "دوست دارم مثل بچه ها توي كوچه بدوم، مثل آنها بلند بخندم و آوازهاي كودكانه سر دهم" و من، چون بچه بودم به اين حرف هايش مي خنديدم. حالا او رفته و من بزرگ شده اما حالا ديگر به حرف هايش نمي خندم چون من هم مي خواهم بدوم و آواز هاي كودكانه سر دهم.

مادر بزرگ مي دانست يزرگترين جرم بچه ها دزدكي نگاه كردن وقت قايم باشك بازيه و كوچك ترين جرم ما بزررگتر ها از يكديگر نردبان ترقي ساختن است. او مي گفت: "روزي از پدرم پرسيدم بابا من كي اندازه شما و مامان مي شوم؟" پدرش جواب داد: "وقتي من و مامان اندازه تو شديم."

بياييد هيچگاه كودكي مان را فراموش نكنيم تا وقت پيري براي لحظه اي كودك بودن، آه حسرت سر ندهيم.

نوشته و فرستاده شده توسط خانم آزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:30  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

در درون تو پسر جان

پيرمردي خفته است

که رويا ميبيند و انتظار ميکشد

در وجود تو دختر جان

زني سالخورده چرت ميزند،زني که ميخواهد

براي تو رقصي آرام را به نمايش بگذارد

پس بازي کنيد حالا

وتا مي توانيد جست و خيز کنيد

بازهم بالا و پايين  بپريد

تاروزي که آن سالخورده ها

که در وجود شما خوابيده اند

بيدار شوند و بيرون بيايند براي بازي.

نوشته شده توسط سيلوراشتاين فرستاده شده توسط آقای حامد زمانپور.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:36  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام