به مامان میگویم: "باید هر جوری شده برویم به خانه قدیمی سر بزنیم. فروختندش که فروختند. میشود رفت گاهی به دیدنش که، نمیشود ؟"
مامان هیچ نمیگوید، چهره اش غمگین میشود اما، هنوز هم حرف "خانه قدیمی" که میشود توی ذهنِ همه یک تصویر ثابت جان میگیرد انگار، تصویر نیمکت چوبی ساده ای زیر یکی از درختهای ته حیاط، پیرمردی که غروبها مینشست و توی سکوت کتاب میخواند. من حافظ را یادم هست که همیشه روی نیمکت جا میماند. بابابزرگم صدام می زد که: "آی دختر ه ی سرتق، بدو ته حیاط کتابم جا مانده آنجا. بدو بابا" و من یادم هست که لی لی کنان میرفتم و حافظ را میزدم زیر بغل و لی لی کنان برمیگشتم باز. دست میکشید روی سرم که: "ندو این شکلی دختر، میخوری زمین ها"
کو گوشِ شنوا ؟ آخرش یک دفعه خوردم زمین همین جوری، و بعد ِ آن دیگر لی لی نکردم..."
توی یاد من حافظ مانده و نیمکت چوبی ته حیاط و درختهای سیب، شکوفه های بهار نارنج مانده که اواخر اسفند و اوایل بهار بوی خوششان همه ی حیاط را پر میکرد، هر کداممان یک دانه ماهی قرمز کوچولو داشتیم، یک دانه درخت توی حیاط خانه!!! من خرمالو داشتم و سعید؛ انار و خواهره یک دانه درخت آلبالو، یک دانه باغچه که به اسممان گل میکاشتند تویشان، هر کداممان دنیایی داشتیم از این یکدانه ها، جایی داشتیم دنج، توی حیاط نه چندان بزرگمان انگار.....
آخرش فروختند خانه قدیمی امان را. فروختند خاطره هامان را، درختها را، فروختند حافظ را انگار و نیمکت چوبی را، و من هنوز گاهی خواب میبینم که لی لی کنان از ته حیاط می آیم به سمت مهتابی، حافظ را زده ام زیر بغل و دارم شعر میخوانم و دست تکان میدهم برای بابا بزرگ که ایستاده توی مهتابی و نگران است که نکند یک وقتی بخورم زمین.
نوشته شده توسط خانم سپيده (اوشس).


