تبليغاتX
ردپای بچگی



 

قبل از اولين پرواز خلبان دو سنت اگزوپري؛

آن شب پر التهاب و اضطراب را با دلي آكنده از شرم و غرور در منزل دوستم گيومه به صبح رساندم. او در باره راه ها هشدار لازم را به من داده بود. آشنايي با شگردهاي پرواز در اسپانيا او را از رمز و راز ها آگاه مي كرد. وقتي وارد خانه اش شدم، لبخند زنان گفت: "خبر را شنيدم. «خبر اجازه اولين پرواز خلبان دو سنت اگزوپري» خيلي خوشحالي؟"

به طرف بار رفت تا يك بطري و دو ليوان بياورد و با همان لبخند هميشگي افزود: "بيا لبي تر كنيم.حالا مي بيني! اوضاع از هر جهت روبراه است."

دوستي گيومه براي من مثل چراغي بود كه نورش همه راه ها را براي من روشن مي كرد و به من اميد مي بخشيد و او كسي بود كه بعد ها توانست ركورد پرواز پستي كورديلبرآند و آتلانتيك جنوبي را بشكند. حال در آن شب چند سال زود تر از آن تاريخ، لبخندي شيرين بر لبانش نقش بسته بود و در حالي كه آستين هايش را بالا زده بود زير نور چراغ  رو به من كرد و به آرامي گفت: "طوفان، مه و برف، اغلب باعث مي شود تا خودت را ببازي و دست و پايت را گم كني. در اين مواقع به آدم هايي كه قبل از تو اين مسايل را تجربه كرده اند، فكر كن و آن وقت به خودت بگو كه اگر ديگران موفق شده اند پس من هم موفق خواهم شد."

با اين حال نقشه ها را باز كردم و از او خواستم تا مسير سفر را با هم مرور كنيم. زير چراغ خم شدم و به شانه هاي اين خلبان قديمي تكيه دادم تا آرامش لازم را از او بدست آورم، ولي چه درس جغرافياي در آن شب داشتم. گيومه در مورد اسپانيا چيزي به من نگفت بلكه از آن سرزمين برايم دوستي ساخت. او نه درباره ي هيدروگرافي و آب و هواي آنجا برايم توضيحي داد و نه از نفوس و كشاورزي آن چيزي گفت. گيومه حتي درباره گاديكس هم هيچ حرفي نزد ولي از سه درخت پرتقالي كه در حاشيه گاديكس كاشته بود، سخن گفت: "مواظب آنها باش! جايشان را روي نقشه ات مشخص كن!...آن سه درخت پرتقال روي نقشه، جاي بيشتري تا كوه هاي سيرانوادا به خود اختصاص داده بودند. از لوركا حرفي به ميان نياورد و كمي از مزرعه نزديك لوركا حرف زد. يك مزرعه درست و حسابي و شاداب با مزرعه دار و همسرش كه گويي زوجي بودند كه در فضا گم شده اند. آنها در 1500 كيلومتري، اهميت خاصي داشتند. اين دو نفر كه در شيب كوهستان مستقر شده بودند، مانند نگهبانان فانوس دريايي زير ستارگان همواره آماده خدمت به مردم و كمك رساني بودند. به همين ترتيب از تنهايي غير قابل دركشان، جزئياتي را كه از چشم همه جغرافي دانان جهان پنهان مانده  بود بيرون مي كشيديم. زيرا رود ابر(Ebre) كه به تنهايي شهرهاي بزرگ را سيراب مي كرد، نظر جغرافي دانان را به خود جلب مي نمود و آن جويباري نبود كه زير علف هاي غرب موتريل از نظر مخفي مي ماند، همانند پدري بود كه تنها كارش پرورش سي بوته گل بود.

مواظب آن جويبار باش! مزرعه را از بين مي برد. جاي آن را هم روي نقشه ات مشخص كن!

آه كه من تا آخر عمر اين موتريل مار مانند را از ياد نخواهم برد كه شكل چيز ديگري نبود و كه با زمزمه خفيف خود به ندرت مي توانست حتي چند قورباغه را سر ذوق بياورد. ولي با اين حال ماري بود كه با يك چشم به خواب مي رفت و در بهشت مزرعه، زير علف ها امتداد يافته و از 2000 كيلومتري در كمين نشسته بود تا در اولين فرصت مرا به صورت خرمني از آتش در بياورد...

همچنين سي گوسفند جنگي نيز با چشماني  به راه و گام هايي استوار در دامنه تپه، آماده پيكار بودند.

در ابتدا فكر مي كني آنجا چمنزاري بدون گرفتاريست! ولي ناگهان صداي ترق و توروق، گوش هايت را مي نوازد و متوجه مي شوي كه آن سي گوسفند هستند كه زير چرخ هايت غلط مي زنند!...

حالا نوبت من بود تا با تبسمي شگفت انگيز در مقابل خطري جدي و زيركانه عكس العمل نشان دهم.

آن گاه اسپانياي نقشه من زير نور چراغ رفته رفته به صورت سرزمين قصه هاي پريان در مي آمد. پناه گاه ها و تله ها را با صليبي نشان مي كردم، حالا من بودم كه روي آن مزرعه، آن سي گوسفند و جويبار علامت ضربدري مي گذاشتم درست همان چيزهايي كه جغرافي دانان با بي توجهي از آن گذشته بودند. حالا اين من بودم كه آنها را روي نقشه ام مشخص مي كردم.

از گيومه خداحافظي كردم، دلم مي خواست كه در آن شب سرد و يخبندان قدمي بزنم. يقه پالتويم را بالا كشيدم. بين رهگذران بي اعتنا، همانند جواني پر حرارت و پر تب و تاب بودم كه به گردش در آمده بود. از اين كه شانه به شانه اين آدم هاي ناشناس راه مي رفتم و رازي چنان بزرگ در دل داشتم احساس غرور مي كردم. آنها مثل بي خبراني بودند كه من را ناچيز مي شمردند و ...

نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپري در كتاب باد، شن، ستاره ها (زمين انسانها).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:24  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



                  

عکسها از: مهیار ریاحی نیا. کرج - دهکده محمودآباد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:21  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

دلم می خواست توان این را داشتم که این نوشتار را هر چه بیشتر به شکل حماسی بنویسم، اما صد افسوس که توان این کار را ندارم.

برای بچه ها که با چشم دل می بینند، فرقی بین حماسی و غیر حماسی نیست و نوشته و منظور من را با تمام وجود حس می کنند و می فهمند. برای آدم بزرگا هم فرقی نمی کند، به هر حال اونا حرف خودشون را خواهند زد. برای همین تصمیم گرفتم عامیانه تر از همیشه این نوشتار را بنویسم تا شاید بتوانم حرف دلم را بهتر برسونم.

راستش تو مهمونی هایی که پر از آدم بزرگ هست، اغلب به خاطر دانایشان! آمار های عجیب و غریبی ازشون می شنویم. آمار هایی که آدم رو به سرگیجه می ندازه.

مثلا می گند: "ایرانی ها اینقدر دلار تو دبی سرمایه گزاری کردند."

یا می گند: "دبی جای خیلی مناسبی برای زندگیه، کارشناس های اقتصاد حساب کردند و دیدند اینقدر سال از ما جلو افتاده و درفلان سال آینده این عدد به اینقدر میرسه."

(جای فلان و اینقدر هر عدد و رقمی که دوست دارید بزارید.)

یکی دیگه هم می گه: "من دارم خونه و زندگیم رو میفروشم تا برم اونجا زندگی کنم."

یک نفر از اون طرف سالن می گه: "من دارم میرم استرالیا، وقتی رفتم اونجا دیگه هیچ وقت به ایران برنمی گردم و به کسی هم نمی گم ایرانی هستم."

و شخص دیگری هم می گه: " آخ! اگه پام به کانادا یا آمریکا برسه!!! اونوقت می تونم از زندگیم لذت ببرم"

و هزار ها هزار جور حرف مختلف دیگه!

همشون هم برای خودشون یک دلیل مشترک و مهم! دارند. اونم اینه که من تو ایران جای پیشرفت ندارم، مگه ایران برای من تا به حال چیکار کرده که من بمونم برای ایران؟! خب راستم میگند!

واقعا ایران تا به حال برای اونا چیکار کرده؟! ولی چیزی که هست اینه که اونا تا حالا از خودشون پرسیدن که اونا برای ایران چیکار کردند؟!

فکر نمی کنید این سوال، سوال خیلی مهمی باشه؟!

بگذریم؛

وقتی آدم تو یک جمع نشسته و این حرف ها رو می شنوه بار غم بزرگی به دلش میشینه و گاهی این سنگینی باعث میشه که اشک آدم سرازیر بشه و شروع به شنیدن حرفای عجیب تری بکنه:

مثلا می شنوی که میگند: "ایران وطن من نیست. وطن من جاییه که من توش راحت باشم. جاییه که اطرافیانم دوستم داشته باشند. و اگر از همون شخص بپرسی که تو به اطرافیانت عشق می ورزی که اونا دوستت داشته باشند؟ باز خودخواهانه میگه: مگر اونا برای من چیکار کردند که من دوستشان داشته باشم؟! و اصلا از خودش نمی پرسه که تا به حال من برای اونا چیکار کردم؟! و باز ادامه می ده من باید جایی زندگی کنم که مردم آنجا منو دوست داشته باشند.

و کسی نیست که بهش بگه هر جا که بری آسمانش همین رنگ است. خودت بخواه که آسمان اونجا رو آبی ببینی، نه سیاه و تاریک. چون اطرافیانش هم مثل خودش هستند.

ما باید خودمون رو درست کنیم به جای اینکه از دیگران توقع داشته باشم و همه ایراد ها رو بندازیم گردن ایران و دیگری.

مادر من، ایران من، تو را عاشقانه می پرستمت و هرچه قدر هم پیر، خسته و زشت شده باشی، اگر به نظر خیلی از اطرافیانم، غیر قابل تحمل شده باشی، ترکت نمی کنم. رهایت نمی کنم. بر بالینت می مانم و تا جان دارم ازت پرستاری میکنم.

چون نسبت به تو مسئولم. چون نسبت به اونایی که امروز من را ساختند مسئولم. چون نسبت به کسانی که آینده تو را خواهند ساخت، مسئولم. چون نسبت به کسانی که برای تو خون داده اند، مسئولم.

چون من یک ایرانی هستم.

مثل یک عاشق، می پرستمت. می بویمت. خاکت را می بوسم. و هر اتفاقی بیافتد پیشت خواهم ماند.

سه آرزوی بزرگ دارم، اگر شما هم مثل من، این بار غم بر دلتان سنگینی می کند، شما هم با من آرزو کنید که:

کاش من ها از بین برود و بار دیگر ما به وجود بیاید. کاش یاد بگیریم بدون توقع همدیگر رو دوست داشته باشیم و ای کاش ایرانی باشیم.

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 23:51  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام