تبليغاتX
ردپای بچگی



 

قلمم رو گرفتم دستم و كاغذ چرك نويسي جلويم قرار دادم تا براي رد پاي بچگي و خواننده هاي عزيزش و براي سال نو چند خطي ينويسم.

خواستم بنويسم اگه بچه بودم.... اگه تو بزرگي غرق نشده بودم ... اگه گرفتار اين همه كار مهم نبودم...

ولي ديگه اينقدر بزرگ شده ام كه نوشتن در مورد مسائلي به اين مهمي برايم خيلي سخت شده. هر چه قدر فكر كردم چيزي جز كلمه هايي مانند بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي به ذهنم نرسيد اينم كه مي دونيد از كجا به ذهنم رسيد؟ درسته همان ترانه قديمي كودكانه فرهاد كه هميشه گوش مي دادم. روحش شاد.

براي همين مي خوام با اجازتون همين شعر رو به شما عزيزان تقديم كنم هر چند كه مي دونم همه شنيدينش و احتياجي نبود كه اينجا دوباره بنويسمش. ولي خب اينجوري خودم بيشتر خوشحال مي شدم. اينجوري ياد روزهايي مي افتام كه هنوز آدم بزرگ نشده بودم. گيرم كه خيلي هم دور نيست اون روزها ولي چه فاصله زيادي گرفتم از اون روزها و در آخر هم مي خوام مثل پدر بزرگ ها نصيحتي بكنمتون و اون اين كه:

بچه ها شما را به خدا مواظب باشيد كه هيچ وقت آدم بزرگ نشيد.

 

هر روزتان نوروز          نوروزتان پيروز

 

ترانه كودكانه

 بوي عيدي

 بوي توپ

 بوي كاغذ رنگي

 بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو

 بوي ياس جانماز ترمه ي مادر بزرگ

با اينا زمستون و سر مي كنم

با ايناخستگي مو در مي كنم

 شادي شكستن قلك پول

 وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد

 بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب

با اينا زمستون و سر مي كنم

با ايناخستگي مو در مي كنم

فكر قاشق زدن يك دختر چادر سياه

شوق يك خيز بلند

از روي بته هاي نور

برق كفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستون و سر مي كنم

با ايناخستگي مو در مي كنم

عشق يك ستاره ساختن با دولك

ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي

كه خشك شده لاي كتاب

با اينا زمستون و سر مي كنم

با ايناخستگي مو در مي كنم

بوي باغچه

بوي حوض

عطر خوب نذري

شب جمعه پي فانوس

توي كوچه گم شدن

توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني

با اينا زمستون و سر مي كنم

با ايناخستگي مو در مي كنم


من هم با شنيدن اين ترانه زيبا و خواندن اين نوشته ها زنيگيم رو سر مي كنم و ياد بچگي هايم مي افتم و اجازه نمي دم به خودم كه اون روزها رو فراموش كنم.

سال خوبي رو برايتان آرزو ميكنم پر از شادي و خنده!!!

نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا، شعر از شهيار قنبري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:52  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

 مي گوييند آدم ها وقتي پير مي شوند تازه بچه مي شوند، تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد؟ آيا رابطه اي بين پيري و بچگي وجود دارد؟

يادم مي آيد وقتي مادجون مريض بود مي گفت: "دوست دارم مثل بچه ها توي كوچه بدوم، مثل آنها بلند بخندم و آوازهاي كودكانه سر دهم" و من، چون بچه بودم به اين حرف هايش مي خنديدم. حالا او رفته و من بزرگ شده اما حالا ديگر به حرف هايش نمي خندم چون من هم مي خواهم بدوم و آواز هاي كودكانه سر دهم.

مادر بزرگ مي دانست يزرگترين جرم بچه ها دزدكي نگاه كردن وقت قايم باشك بازيه و كوچك ترين جرم ما بزررگتر ها از يكديگر نردبان ترقي ساختن است. او مي گفت: "روزي از پدرم پرسيدم بابا من كي اندازه شما و مامان مي شوم؟" پدرش جواب داد: "وقتي من و مامان اندازه تو شديم."

بياييد هيچگاه كودكي مان را فراموش نكنيم تا وقت پيري براي لحظه اي كودك بودن، آه حسرت سر ندهيم.

نوشته و فرستاده شده توسط خانم آزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:30  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

در طول یک روز کارهای بسیاری برای انجام دادن داریم گیرم که مشکلاتی که در یک روز داریم هم بسیار زیاد است و ما را در هزار مسئله مهم و مهمتر غرق می کند. چه بسا این کار های بسیار مهم ارزش غرق شدن نداشته باشند و چه بسیارند کارهای مهمی که باید در آن غرق شویم و ما به کلی آنها را فراموش کرده ایم. در حقیقت تمام درستی ها را فراموش کرده ایم.

من نمی دانم کدام کارها در حقیقت مهم هستند؟ من انسان نادانی هستم قدیم ها اینگونه نبودم ولی انگاری از روزی که تبدیل به یک آدم بزرگ شدم هر روز بر نادانی خود افزوده ام. خب شما که هنوز بزرگ نشده اید، بگویید کدام دسته با اهمیت تر است؟!

بالا رافتن از کوه در حدود ساعت پنج عصر و گوش دادن به ترانه ی کودکانه فرهاد و رسیدن به بالای کوه  و تماشای غروب آفتاب در ارتفاع کوه و پایین آمدن از کوه در زیر ستاره هایی که آسمان بالای سرمان را زینت بخشیده اند و سکوتی که در سکوتش خدا با ما صحبت می کند. نشستن در پشت پنجره و تماشای برف و در آخر قدم زدن بر روی برفی که بر زمین نشسته و شنیدن صدای پایمان بر روی برف. آب دادن به تک گلدان گل شمعدنای، در پشت پنجره که خود را با گل سرخی زیبا آراسته است و پاک کردن برگ های خاک گرفته دیفن باخیا و یا تمیز کردن قفس مرغ عشق ها یا تماشای آکواریوم ماهی های رنگارنگ و لذت تماشای آن. خریدن جورابی که می دانیم پس از تنها یک بار پوشیدن و شاید حتی کمتر از یک بار پاره می شود از یک پسربچه در سر چهار راه و خرید فال حافظ از دوست همان پسر بچه بعد از تنها چند ثانیه گذشتن از خرید جوراب! یا خرید آدامسی که به خاطر ماندگی نمی شود جوید و پرداختن پول برای کثیف تر شدن شیشه ی خودرویتان توسط پسر بچه ای دیگر با لباس کثیف و سیاه در پشت  چراغ قرمزهای چهار راه های این شهر شلوغ! و در آخر خرید یک حانه بسیار کوچک با سقف شیروانی و آجر قرمز و حیاطی با یک حوض پر از ماهی قرمز و گلها ی سرخ در حیاط بسیار کوچکش!

یا

از صبح تا شب کار کردن و کار کردن و کار کردن برای اینکه بتوانیم در حدود ساعت پنج عصر کت و شلوار شیکی بپوشیم و خود را آراسته کنیم و در هنگامی که ستاره ها می خواهند در سکوت با ما سخن بگویند در رستوران های آنچنانی که قیمت منوی آنها سر به آسمان می کشد با زنان و مردانی از جنس خودمان در مورد سیاست و اقتصاد و جنگ سخن بگوییم! کار کنیم تا بتوانیم خودروی گران قیمتی بخریم و دائم نگران باشیم که نکند اکنون که خودرویم در خیابان پارک است بر روی آن خطی بیافتد و در آخر از ترس این حادثه خودروی خود را از پارکینگ خانه بیرون نیاوریم یا اینکه بسیار کار می کنیم و بر دارایی خود می افزاییم و اصلا به چشمان خیس پسر بچه ای که در کنار خیابان می خواهد کفش بسیار شیک ما را واکس بزند نگاه نمی کنیم یا اگر هم نگاه کنیم خود را به آن، چنان پرشوکت نشان می دهیم و به او امر میکنیم که ای پسر، کفش من را برق ببینداز و در آخر هم پول بسیار ناچیزی با فخرفروشی بسیار به او می دهیم تا همه بفهمند که به این کودک کمک کرده ایم و از این حرکت به خود می بالیم و خیلی کار های مهم دیگه مانند اینها! و در آخر خرید یک واحد مجلل در یک برج بلند که در تجمل غرق شده است!

یک دسته از ما، کارهای گروه اول را انجام می دهیم و دسته ای دیگر از ما، کار های دسته دوم را!

حالا به نظر شما کدام یک از این گروه کارها، در حقیقت مهمتر هستند؟!

ترجیح می دهید در آن خانه کوچک با آجر قرمز و سقف شیروانی زندگی کنید یا در آن واحد مجلل در آن برج بلند که در تجمل غرق شده است؟!

کاش بگویید: آقا ما بگیم؟! به نظر ما...

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام