تبليغاتX
ردپای بچگی



واطان در جوانی ماهی گیر بود.
حالا دیگر دوست ندارد تور بیندازد دریا!
اجداد مادری واطان یونانی بودند.
مادرش ملینا ارتودکس مومنی بود.
ملینا می گفت: "جهان بالغ شده و دیگر مسیح بر صلیب نیست."
ملینا در یک سفر دریایی در مدیترانه غرق شد و چین های عمیقی بر صورت واطان گذاشت.

 هنوز دایی یانیس از آتن نامه می دهد.
دایی یانیس می نویسد: "هر موقع که بخوای می توانی به وطنت برگردی."
یک بار واطان به او نوشت: "وطنم دریاست! آنجا که مادرم گم شد. خانه ام قایق پدری ام..."
کنار مرمره، یونس قایق های چوبی را تعمیر می کند. یونس خیلی دقیق الوار ها را جفت می کند. چندین بار کف قایق ها را وارسی می کند.
دست آخر به دریانورد ها و ماهی گیران می گوید: "احتیاط کنید! طوفان نشانه هایش ثابت نمی ماند."
یونس کم حرف می زند. چشم هایش رنگ آب ها شده!

 واطان دیگر ماهی گیری نمی رود.
این روز ها کنار هتل سورملی استانبول سی دی می فروشد.
کاسبی بدی نیست...
آخر شب ها هم پشت موزه پاتوق دارد.
جوان ها با او راحتند: فرید، علی، بشری، کارین، سفورا
گاهی سفورا گیتارش را می آورد.
آواز می خوانند.
هر کس قصه ی خود را می گوید.
می خندند.
واطان قصه های بسیار دارد.
از دریا، از مادرش ملینا، از سفر!
همه واطان را دوست دارند.

 همین حالا آنها لب مرمره جمع شدند.
آخه امشب تولد کارین است.
کارین دختر شادیست.
کمی فارسی بلد است.
هنگام قتل عام ارامنه، اجداد کارین به شمال ایران مهاجرت کردند.
از ایران برای کارین نامه می آید گاهی!
امشب کارین نوزده ساله می شود.
جوان ها برایش جشن گرفته اند!
لیلا کیک پخته است. بشری صلیب چوبی کوچکی آورده. واطان برایش یک سی دی آورده.
علی اما؛
برایش چند شاخه رز سرخ آورده!
همه شادند!
واطان می خندد و می گوید: "کارین نگاه کن! گل سرخ نشانه چیست؟!"
علی به سفورا اشاره می کند: "چرا معطلی؟! گیتار بزن دختر. گیتار بزن."

 نوشته شده توسط خانم سارا، استانبول 15/6/81

دانلود فایل فلش دکلمه ی متن بالا:
http://www.mediafire.com/download.php?myymqczuoyz

برداشته شده از سایت آینه: www.ayene.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:29  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

دستش را به شمشاد ها می کشید و درخت ها را می شمرد. 501، 502، 503، 504،...

تا مرکز شبانه روزی، 612 درخت وجود داشت که پنج شنبه صبح ها وقتی برای آموزش بچه های کار و خیابان، بد سرپرست و بی سرپرست به آنجا می رفت آنها رو می شمرد. نوازش شمشاد ها و شمارش درختان برایش سرگرمی ای بود که زمان پیاده روی را متوجه نشود. پارک زیبایی بود در یکی از جنوبی ترین نقطه های شهر که مرکز بهزیستی در انتهای آن قرار داشت.

به مرکز که رسید با اینکه او را می شناختند مثل همیشه خودش را معرفی کرد تا نگهبان اسمش را چک کند. در را که برایش بازکردند به سمت خوابگاه بچه ها رفت. کمی هم آنجا انتظار کشید تا نگهبان دیگری کلید های درب خوابگاه را آورد. یک بار دیگر هم خودش را برای نگهبان دوم معرفی کرد تا سرانجام اجازه ورود گرفت.

وارد خوابگاه که شد بچه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند و متوجه حضور او نشدند. به آرامی روی مبلی که پشت بچه ها بود نشست و مشغول تماشای بچه ها شد. طولی نکشید که یکی از بچه ها متوجه حضورش شد و با سر و صدایی که راه انداخت بقیه هم او را دیدند و مثل همیشه از سر و کله اش آویزان شدند. همین محبت ناب و بی ریای بچه ها بود که هر هفته او را این همه راه تا آنجا می کشاند.

محمد حسین پرسید: "آقا دفتر نقاشی هایی که قول دادین رو اوردین؟"

جواب داد: :وای! ببخشید بچه ها! یادم رفت!"

محمد حسین لبش را آویزان کرد و رفت یک گوشه نشست. قهر کرد. معلوم بود که تو ذوق همه بچه ها خورده. حتی لب سبحان هم آویزان شده بود اما گفت:

"عیب نداره آقا. هفته بعد بیارین برامون."

"اینبار دیگه قول میدم یادم نره." بعد دستش را در کیفش برد و گفت:

"هی بچه ها اما انگار تو کیفم یک چیزایی دارم ها!"

علیرضا جلو آمد و پرسید: "چی آقا؟"

محمد حسین که هنوز همانجا نشسته بود زیر چشمی با اخم کیف را نگاه می کرد. انگار که منتظر معجزه باشد، دید که از کیفش چند دفتر نقاشی و مداد رنگی در آورد.

اولین دفتر را علی رضا گرفت. دومی را محمد حسین با شیرجه و بوسیدن او ازش گرفت. بقیه بچه ها هم با هیجان یکی یکی دفتر ها و مداد رنگیهایشان را گرفتند. سبحان که بزرگترین و آرام ترین پسر آن مرکز بود آخرین دفتر را هم گرفت و گفت: "می دونستم قولتون یادتون نمیره آقا!"

همه مشغول کشیدن نقاشی بودند که گفت: "پسرا الان مگه کلاس نداریم؟" همین سوال کافی بود که همه دفتر هاشون رو کنار بگذارند و در صف کلاس بایستند.

 

کلاس که تموم شد مثل همیشه دور هم نشستند و شروع به حرف زدن کردند. حرف ها به شغلی که دوست داشتند رسید.

هر کدامشان یک شغل دوست داشت. میلاد دوست داشت معلم بشود. علی اصغر پلیس، محمد حسین دکتر، علیرضا راننده کامیون. احمد می گفت می خواهم قاچاقچی بشوم و علی اصغر هم میگفت آنوقت من دستگیرت می کنم.

سبحان گفت: "آقا ما می خوایم خلبان جنگی شیم."

پرسید: "چرا خلبان جنگی؟ من که میگم خلبان هواپیماهای مسافر بری شو."

سبحان گفت: "نه آقا! آخه هواپیماهای جنگی خیلی سریعتر پرواز می کنند." و شروع کرد به دادن ججم زیادی از اطلاعات در مورد هواپیماهای جنگی.

گفت: "خب آره راست میگی. سریع ترند. اما خلبان های جنگی گاهی مجبور میشن آدم های زیادی رو با هواپیماشون بکشند."

سبحان سکوت کرد.

علی اصغر با ذوق کادویی که مادرش به او داده بود را نشان داد. گفت: "قراره چند وقت دیگه مادرم بیاد و من رو ببره.

احمد با کمی بدجنسی کودکانه گفت: "اون وقت دوباره ناهار نداری بخوری."

علی اصغر با عصبانیت و بغض گفت: "نخیرم. اصلا خودت قبل اینکه بیای اینجا چی می خوردی ناهارات رو؟ شام هم نداشتین تازه."

او که کمی اوضاع را ناجور می دید با صدای ملایم و با گله گفت: "بچه ها!!!"

علی اصغر که خشم همه صدایش را گرفته بود گفت: "تازشم مامانم دیگه کار پیدا کرده. از این به بعد کلی چیز خوشمزه می تونم بخورم. بیشتر از اینجایی که تو می تونی!"

احمد بدجنسی رو به نهایتش رسوند و گفت: "تو که اصلا نمی دونی بابات کجاست!"

اوضاع دیگه داشت خیلی ناجور میشد. قبل از اینکه علی اصغر بتواند جوابی بدهد، چند تا دست محکم زد و گفت: "خب بچه ها فکر می کنید دیگه چی تو کیفم میشه پیدا کرد؟"

یک کارتون خریده بود. می خواست هفته ی دیگه به بچه ها بدهد. اما برای اینکه سر و صدا را بخواباند و از دعوای احتمالی پیشگیری کند مجبور شد همین هفته کارتون را نشانشان دهد.

میلاد کارتون رو به سرعت گرفت و در دستگاه گذاشت. همه توجه ها به کارتون جلب شد. احمد و علی اصغر هم فارغ از حرف هایی که به هم زده بودند مشغول تماشا شدند.

 

اوضاع که آرام شد متوجه شد سبحان میان بچه ها نیست. بدون اینکه از کسی چیزی بپرسد به دنبال سبحان گشت و بالاخره وقتی در کمد رخت خواب ها را باز کرد در حال گریه پیدایش کرد.

گفت: "سبحان؟! تو کمد چیکار می کنی؟! گریه می کنی؟!"

- آره آقا گریه می کنیم.

- خب چرا تو کمد گریه می کنی؟

- آخه آقا جای دیگه نداریم که گریه کنیم!

- خب می خوای بیای بغل من گریه کنی؟

- یعنی میشه آقا؟!

- معلومه که میشه! چرا نشه؟ بدو بیا!

دستش رو باز کرد و سبحان خودش را محکم به بغل او انداخت و شروع به گریه کرد.

- مرد! خلبان جنگی که گریه نمی کنه!

همینجور که گریه می کرد گفت: "نه آقا. می خوایم خلبان هواپیمای مسافر بری باشیم."

- جدی؟ چرا؟ هواپیماهای جنگی که سریع ترند.

- بله آقا. اما ما نمی خوایم مامان بابای کسی رو بکشیم.

همانطور که سبحان را بغل کرده بود خودش هم بغضش گرفت. و صبحان را محکم تر بقل کرد.

- حالا چرا گریه می کنی؟

- آخه آقا شنبه می خوان ما رو بفرستند یک جای دیگه.

- خب اینکه گریه نداره پسر.

- داره آقا. ما اینجا رو دوست داریم. اینجا شما میاین. آقا داوود میاد. خاله الناز میاد. خانم بیگی میاد.

- خب آره. اما اونجا هم که بری دوستای جدید پیدا می کنی. تازه یک عالمه آدم دیگه مثل من و بقیه که گفتی میان پیشت.

- راست می گید آقا؟

- سبحان؟ من تا حالا بهت دروغ گفتم؟ حالا بسته دیگه گریه نکن.

آب بینیش را حسابی بالا کشید و گفت چشم. هنوز تو بغل هم بودند که گفت: "سبحان؟ تو اومدی بغل من گریه کردی حالا من کجا برم گریه کنم؟"

صبحان از بغلش بیرون آمد و روبرویش نشست و مثل خودش که دستش را باز کرده بود، دستش را برایش باز کرد و گفت: "آقا شما هم بیاین تو بغل ما گریه کنید."

صبحان رو محکم بغل کرد و گفت: "به جای گریه بیا بریم کارتون ببینیم."

کارتون که تمام شد با تک تک بچه ها خداحافظی کرد. سبحان محکم تر از همیشه بغلش کرد و گفت: "آقا ما دیگه نمی بینمتون؟"

گفت: "نمی دونم شاید. شاید هم دوباره هم رو ببینیم. آدم که کف دستش رو بو نکرده!"

سبحان کف دستش را نگاه کرد و با تعجب پرسید: " آدم کف دستش رو بو نکرده؟"

لبخند زد. گفت: "هیچی. ولش کن پسر." مکثی کرد و دوباره شروع کرد: "آره. ولی حتما هم رو یک روزی می بینیم. نمی دونم کی؟ چه جوری؟ ولی بالاخره هم رو می بینیم."

سبحان خندید.

 

از خوابگاه که بیرون آمد دلش گرفته بود.

نه شمشاد ها را نوازش می کرد نه درختان را میشمرد. داشت فکر می کرد که ای کاش کمد اتاقش آنقدر بزرگ بود که گاهی که دلش مثل دل سبحان می گرفت، روزهایی مثل امروز می توانست برود توی کمدش قایم شود و گریه کند. بدون اینکه صورتش را به بالشش فشار دهد، گریه کند و آرام شود. بی ترس از اینکه کسی ببیندش.

پنج شنبه بعد که به مرکز رفت، دید سبحان نیست. علی اصغر هم نبود. با خودش گفت: حتما الان پیش مادرش خوش حال است. سبحان چی؟ خدا کند که او هم خوشحال باشد و از ته دل آرزو کرد که ای کاش روزی با هواپیمایی که سبحان خلبانش باشد به مسافرت برود.

 

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:44  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



«کریه» اکنون صفتی ابتر است

چرا که به تنهایی گویای خون تشنگی نیست.

تحمیق و گران جانی را افاده نمی کند

نه مفت خواره گی را

نه خود باره گی را.

تاریخ ادیب نیست

لغت نامه ها را اما اصلاح می کند.

****

بانگ در بانگ

خروسان می خوانند.

تا دوردست های گمان اما

در این پهنه ی ماسه و شوراب

روستایی نیست.

روز است که دگر باره باز می گردد

یادآور صبح و سلام و سبزه،

و تحقیر است که هر سپیده دم

از نو

اختراع می شود

در تجربه ی گریان همیشه.


نوشته شده توسط احمد شاملو، در کتاب مدایح ییصله.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:5  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

همه ی آدمها می تونند به یك صورتی سعی كنند كه عاشق باشند!

چون فقط عشقه كه جلوی جنگ و نفرت و گرفتاری و بدبختی رو میگیره!  

درسته كه این حرف تعقل به نظر نمیاد! اما آدم می تونه مقدماتش رو فراهم كنه!

یعنی روحش رو تلطیف كنه!

روح رو تلطیف كردن یعنی اینكه اول از همه نفرت رو بریزه بیرون. از كسی بدش نیاد و اگر كسی باهاش دشمنه برای دشمنش دلسوزی كنه. نه نفرت. نه اینكه دلش بخواد اون رو از زمین خدا بر داره! دلش بخواد واقعا خدا اونو هدایت كنه.

 

بیاین با استفاده از همین جمله های ساده، خانه تكانی هایمان كه تمام شد دل تكانی كنیم.

یك دل تكانی درست و حسابی!

***سال نو بهانه ی خوبیه***

سال نو به همه ی مهربانان دنیا مبارك!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:37  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام




اسفند ماه بود! نزديك غروب، خيابان جمهوري!

پياده رو پر بود از آدمهاي جور واجور كه براي خريد سال نو آمده بودند و هر كدام همراه چند كيسه در دست، از اين مغازه به مغازه ي ديگر مي رفتند.

من رفته بودم اما كافه نادري را ببينم.

كافه نادري

دست فروش ها بساط كرده بودند.

يكي فيلم هاي برنده شده در مراسم  اسكار امسال را مي فروخت. يكي ديگر آجيل سال نو. ديگري خيار و هويج پوست مي كند و تبليغ پوست كني كه مي فروخت را مي كرد.

آنطرف پسري نشسته بود. شايد 12 ساله!

اگر كسي مي خواست مي توانست با ترازويش وزنش كند و به اين ترتيب پولي بگيرد ولي هيچ كس اين را نمي خواست. همه به فكر خريد سال نويشان بودند. پسرك هم آرام نشسته بود و مشق مي نوشت.

هنوز كافه نادري را پيدا نكرده بودم.

از پل حافظ گذشتم. ماشين ها پشت چراغ قرمز ايستاده بودند و بوق مي زدند.

پدرم پيش ترها از كافه نادري برايم گفته بود كه با مادرم آنجا را پاتوق كرده بودند. مادرم هم هميشه از بوي قهوه اي كه آنجا مي پيچيد تعريف كرده بود و پيراشكي خسروي كه مي خريدند و با خود مي بردند.

شايد اين شنيده ها باعث شده بود كه آن روز بروم بين آن همه شلوغي. يا شايد هم پيشنهاد دوستم و يا هر دو  دست به دست هم داده بودند كه بر آن شوم كه كافه نادري را براي يك بار هم كه شده ببينم.

داشتم از جلوي يك نمايندگي محصولات سوني رد مي شدم كه متوجه شدم يك بخش از كارتوني كه خيلي دوست دارم، ‌در يك تلويزيون خيلي بزرگ يا به قول خودشان السيدي يا پلاسماي 52 اينچ يا چه مي دانم يك سينماي خانگي، در حال پخش است.

من اين كارتون را در تلويزيون 29 اينچ خانمان ديده بودم. شايد هم يك بچه، در يك تلويزيون 21 اينچ و يا شايد يك تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيد ديده باشد. حتي شايد بچه اي اصلا در خانشان تلويزيون نداشته باشد كه بتواند اين كارتون را ببيند و بعضي هاي ديگر هم كه اصلا خانه اي ندارند!

كمي كه بيشتر رفتم بوي قهوه به مشامم خورد. يعني اين همان بوييست كه مادرم با آنهمه لذت تعريف مي كرد؟!

هر چه جلو تر ميرفتم بو غليظ تر ميشد و سرانجام ديدم بله. اين همان بوست كه مادرم دوستش مي داشت. يك در چوبي كه سردرش خيلي ساده و درشت نوشته بود؛ رستوران و كافه نادري.

در را كه باز كردم، تلفني قديمي بوي قهوه را از يادم برد. تلفن عمومي سكه اي!

از همان ها كه يك سكه 5 توماني مي انداختيم تويش و هر چه مي خواستيم حرف ميزديم و آخر سر هم اگر كمتر از 5 تومان حرف زده بوديم بقيه پولمان را برايمان پايين مي انداخت و از جاي مخصوص اين كار برش مي داشتيم.

تلفن عمومي هايي با اين سبك را به كل از ياد برده بودم. جالب اينكه اين تلفن قديمي سالم بود و كار مي كرد. حيف كه سكه 2 توماني يا 5 توماني نداشتم. حتي 10 توماني! اگر نه حتما به جايي زنگ مي زدم. احتمالا 119!

وقتي وارد كافه شدم يك لحظه فكر كردم وارد ايوان خانه ي پدربزرگم شدم.

صندلي هاي قهوه اي و چوبي!

يكي از صندلي هاي كافه نادري

همان هايي كه در بچگي براي كمك به پدربزرگم با شلنگ رويشان آب مي پاشيدم تا تميزشان كنم و پدر بزرگ مي گفت: "نبايد به اين ها آب بزني پسر جان! باد مي كنند." و خودش با دستمال نم داري صندلي ها را تميز ميكرد.

كادري كه آنجا را اداره مي كردند، از مديريت گرفته تا پيشخدمت ها همه مو سفيد بودند.

گمانم همان هايي بودند كه ساليان پيش براي پدر و مادرم قهوه مي آوردند و امروز هنوز آنجا كار مي كنند.

كنار پنجره ي چوبي كه پرده اي قرمز آن را مي پوشاند نشستم. پرده جمع شده بود و مي توانستم يك حياط پر از درخت را ببينم.

واقعا زيبا بود. بهارش فكر مي كنم زيبا تر باشد.

ايوانش اما خالي بود. مادرم گفته بود: ايوانش پر از شمعداني بوده! شايد چون زمستان بود ايوانش خالي بود و بهار كه ميشد، دوباره شمعداني ها را مي چيدند در ايوان. كاش در اين باره از آن پيشخدمت مو سفيد مهربان و كمي هم شايد بداخلاق مي پرسيدم.

بد اخلاق كه نه!

اول فكر كردم به خاطر سنش بي حوصله است. پيش داوري كرده بودم. شوخي مي كرد.

پشت يك ميز شش نفري نشسته بودم. دعوايم كرد كه: "برو پشت يك ميز كوچك تر بشين." جا خورده بودم. حرفش را گوش كردم ميزم را عوض كردم. اما باز هم ميزي كنار پنجره را انتخاب كردم. اينبار گفت: "حالا شدي پسر خوب!"

خنده ام گرفت. او هم خنديد.

كاش مي دانستم پدر و مادرم معمولا پشت كدام يك از اين ميز ها مي نشسته اند. حتما يكي از همين ميزهاي كنار پنجره مي نشستند و مادرم ايوان پر از شمعداني را نگاه مي كرده،‌ پدرم را هم! اما پدر فقظ مادرم را نگاه مي كرده. هيچوقت در اين باره حرف نزدند ولي يقين دارم!

باز بوي قهوه آمد.

خانم و آقاي پا به سن گذاشته ي ميز كناري، قهوه سفارش داده بودند و داشتند با يك تكه كيك اسفنجي مي نوشيدند و مي خوردند و به هم نگاه مي كردن و كيف هم را مي كردند.

اين را از لبخند و نوع نگاهشان فهميدم.

انگار همين امروز بوده كه با هم آشنا شده بودند. شايد هم آمده بودند خاطره ي روزي كه اول بار آمده بودند آنجا را زنده كنند. روزي كه شايد مربوط به چهل سال پيش بوده!

هر چه كه بود باعث شد مطمئن شوم  كه اگر عشق عشق باشد هيچوقت تبديل به عادت نمي شود و هميشه تازه مي ماند. حتي بعد از تقريبا 40 سال!

بين قهوه، چاي با ليمو و بستني؛ چاي با ليمو را دوست تر داشتم. چاي با ليمو خواستم با يك كيك اسفنجي. تا چاي را بياورند مشغول به تماشاي اطراف شدم.

چه قدر ساده بود و همين سادگي چه قدر زيبا!

برخي داشتند بستني مي خوردند. بستني در ليوان هاي ساده! همان ليوان هاي شيشه اي كه پايينشان 6 مربع كوچك با يك ضلع خميده در بالا داشت. آن روزها در همه ي خانه ها از همين ليوان ها بود!

يادتان هست؟

چاي را در يك قوري استيل آوردند برايم.

سرويس چاي با ليمو در كافه نادري همراه با كيك اسفنجي

يادم هست كه هر وقت سرما مي خوردم و به سرفه مي افتادم، ‌مادربزرگ در قوري شبيه به همين قوري كه در جلويم بود – چرا شبيه؟! – درست در همين قوري برايم گل گاو زبان دم ميكرد و مجبورم مي كرد بنوشم و من هم اطفار مي آمدم كه نمي خورم. هميشه هم آخر به زور قند و آب نبات مي خوردم. انصافا بدمزه هم نبود. نمي دانم چرا ادا در مي آوردم كه دوست ندارم. شايد براي همان قند و آب نبات بود.

چاي را مي نوشيدم و نگاه مي كردم.

انگار نه انگار كه اينجا تهران است، سال 1387 و در بيرون از اينجا چه هم همه اي! فقط آرامش بود و مو سفيداني كه به مشتريان سرويس مي دادند. حتي با بارخي از مشتريان كه جوان هم بودند و آنجا را پاتوق داشتند مي نشستند سر ميز؛ مي گفتند و مي خنديدند.

راستش به آنها حسوديم شد. دلم مي خواست آن پيشخدمت مو سفيد به ظاهر بد اخلاق هم، مي آمد كنار من مي نشست و از روزهايي كه كافه نادري يكي از بهترين هاي شهر بود – هر چند هنوز هم فكر مي كنم باشد - تعريف مي كرد.

شايد اگر مي خواستم قبول ميكرد. من رويش را نداشتم كه بخواهم.

چاي و كيكم رو خوردم و از كافه بيرون آمدم. خيلي طول نكشيد كه خودم را در خيلي از جمعيت كه نمي دانم در دل هر كدام چيست يافتم و باز هم تنه هايي كه گاه به من مي خورد و در اثر ضربه چشم در چشم مي شديم و هيچ به هم نميگفتيم و به مسيرمان ادامه مي داديم.

اگر امروز چهل سال پيش بود چگونه بود؟

اگر چهل سال پيش شانه ام با شانه ي كسي برخورد مي كرد باز هم فقط چشم در چشم هم نگاه مي كرديم و از هم عبور مي كرديم يا به هم سلام مي كرديم و كمي با هم حرف مي زديم. شايد هم اصلا شانه اي به شانه اي نمي خورد. مگر آن روز ها چه قدر جمعيت داشت تهران؟!

تا اون روز فكر نكرده بودم تهران چهل سال پيش چه گونه بوده؟

همه جايش مثل كافه نادري دلنشين بود؟

كافه نادري هماني بود كه چهل سال پيش، فقط شمعداني هايش نبود كه شايد بهار كه بيايد آنها هم باشند! اگر تهران هم مثل چهل سال پيش بدون تغيير مانده بود، امروز همين قدر دوست داشتني بود؟ اين شهر شلوغ و پر سر و صداي امروز كه اين همه دوستش دارند!

كاش چهل سال پيش تهران را ديده بودم.

كاش چهل سال بعد تهران براي بچه هايمان هنوز قابل زندگي باشد.

من امروز رفتم كافه اي كه پدرم ميرفته را ديدم. پسرم كجا مي رود؟

شايد كافه هنر! هه!

نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:17  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام




به مامان میگویم: "باید هر جوری شده برویم به خانه قدیمی سر بزنیم. فروختندش که فروختند. میشود رفت گاهی به دیدنش که، نمیشود ؟"

مامان هیچ نمیگوید، چهره اش غمگین میشود اما، هنوز هم حرف "خانه قدیمی" که میشود توی ذهنِ همه یک تصویر ثابت جان میگیرد انگار، تصویر نیمکت چوبی ساده ای زیر یکی از درختهای ته حیاط، پیرمردی که غروبها مینشست و توی سکوت کتاب میخواند. من حافظ را یادم هست که همیشه روی نیمکت جا میماند. بابابزرگم صدام می زد که: "آی دختر ه ی سرتق، بدو ته حیاط کتابم جا مانده آنجا. بدو بابا" و من یادم هست که لی لی کنان میرفتم و حافظ را میزدم زیر بغل و لی لی کنان برمیگشتم باز. دست میکشید روی سرم که: "ندو این شکلی دختر، میخوری زمین ها"

کو گوشِ شنوا ؟ آخرش یک دفعه خوردم زمین همین جوری، و بعد ِ آن دیگر لی لی نکردم..."

توی یاد من حافظ مانده و نیمکت چوبی ته حیاط و درختهای سیب، شکوفه های بهار نارنج  مانده که اواخر اسفند و اوایل بهار بوی خوششان همه ی حیاط را پر میکرد، هر کداممان یک دانه ماهی قرمز کوچولو داشتیم، یک دانه درخت توی حیاط خانه!!! من خرمالو داشتم و سعید؛ انار و خواهره یک دانه درخت آلبالو، یک دانه باغچه که به اسممان گل میکاشتند تویشان، هر کداممان دنیایی داشتیم از این یکدانه ها، جایی داشتیم دنج، توی حیاط نه چندان بزرگمان انگار.....

آخرش فروختند خانه قدیمی امان را. فروختند خاطره هامان را، درختها را، فروختند حافظ را انگار و نیمکت چوبی را، و من هنوز گاهی خواب میبینم که لی لی کنان از ته حیاط می آیم به سمت مهتابی، حافظ را زده ام زیر بغل و دارم شعر میخوانم و دست تکان میدهم برای بابا بزرگ که ایستاده توی مهتابی و نگران است که نکند یک وقتی بخورم زمین.

نوشته شده توسط خانم سپيده (اوشس).

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:37  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

كودكي كه آماده ي تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟"

خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري فرشتگان،‌ من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد."

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.

- اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست.

خداوند لبخند زد: "فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود."

كودك ادامه داد: "من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟"

خداوند او را نوازش كرد و گفت: "فرشته ي تو، زيبا ترين و شيرين ترين واژه ها را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني."

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: "وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟"

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: "فرشته ات دست هايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني."

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: "شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"

- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،‌حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد: "اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم،‌ ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات درباره ي من هميشه با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود،‌اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

 او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: "خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، ‌لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد."

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني."

نوشته شده توسط ناشناس.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:53  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

وقتي بچه بوديم، موضوع علم بهتر است يا ثروت يكي از معروف ترين موضوع هاي انشا نويسيمان بود.

پاي تخته سياه مي ايستاديم و با صداي بلند شروع به خواندن مي كرديم؛

به نام خدا

علم بهتر است يا ثروت؟

انشاي خود را چنين آغاز مي كنم؛

ثروت بدون علم فايده اي برامان ندارد. چون آنوقت ثروت ما خاليست و پول بدون علم برايمان فايده و ارزشي ندارد. اگر پول داشته باشيم مي توانيم خيلي خوراكي و اسباب بازي و چيز هاي ديگر بخريم اما اگر نتوانيم كتابي بخريم و بخوانيم فايده اش چيست؟ علم ما را از نظر عقلي قوي مي كند ولي پول ما را از نظر ظاهري قوي مي كند و چون عقل بهتر است پس نتيجه مي گيريم علم بهتر از ثروت است.

اين بود انشاي ما.

و بعد همه ي بچه ها شروع به دست زدن مي كردن. معلم هم معمولا بدون توجه خاصي به چيزي كه نوشته و خوانده بوديم، از 18 تا 20 اونم از روي دست خطمون و نه از روي چيزي كه نوشته بوديم به ما نمره اي مي داد.

حالا بعد از اين همه سال كه گذشته، يك بار ديگه دارم اين سوال رو از خودم و شما مي پرسم:

علم بهتر است يا ثروت؟ چرا؟

لطف مي كنيد اگر جواب اين سوال رو تو بخش نظر ها با گفتن دليلتون بنويسيد.

منظرتون هستم. خيلي ممنون.

- - - - - - -

پاورقي:

گيرم نه پول، نه ثروت، بدون فرهنگ ارزشي نخواهد داشت.

به زودي انشايي در باب همين موضوع، خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:1  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

متني كه در زير برايتان نوشتم بخشي از كتاب درخت زيباي من هست كه خيلي من رو به فكر و اندوه فرو برد. اطراف ما پسر بچه هاي چهار ساله، مثل زه زه خيلي زيادند!

 بيايد بيشتر از قبل حواسمون بهشون باشه!

داستان از اين قراره كه:

زه زه كه براي نوئل هديه اي نگرفته بود كفش هاي تنيسش رو بيرون از در گذاشت تا شايد صبح، مسيح كوچك هديه اي در كفشش قرار بده.

 بقيش رو خودتون بخونيد تا ببينيد چه اتفاقي ميفته؟! (ببخشيد كه اين پست كمي طولاني شد! ولي به خوندنش مي ارزه!)



تازه بيدار شده بودم كه توتوكا را صدا زدم.

- نمي آيي ببيني؟ من كه مي گويم چيزي دارم.

- من نمي آيم.

- اما من مي روم.

در اتاق را باز كردم. با سرخوردگي فراوان ديدم كه كفش هاي تنيس خالي است. توتوكا كه چشم هايش را مي ماليد جلو آمد و گفت:

- نگفته بودم؟

آميخته اي از كين و طغيان و اندوه در روحم سر كشيد. بي آنكه بتوانم جلوي خودم را بگيرم فرياد زدم:

- چه مصيبتي است كه آدم پدر فقيري داشته باشد...

از كفش هاي تنيس چشم برداشتم و گالش هايي كه در برابرم توقف كرده بود ديدم. پدرم ايستاده بود و ما را نگاه مي كرد. چشم هايش از فرط اندوه كاملا باز شده بودند. مثل اينكه كاملا بزرگ شده بودند، به قدري بزرگ كه مي توانستند پرده سينما بانگو را بپوشانند. چنان اندوهي در چشمانش بود كه اگر مي خواست گريه كند نمي توانست. لحظه اي كه پاياني نداشت ايستاد و نگاهمان كرد، بعد بي آنكه چيزي بگويد از مقابلمان گذشت. ما از پا در آمده بوديم، نمي توانستيم چيزي بگوييم. پدر كلاهش را از روي كمد برداشت و باز به خيابان رفت. آن وقت بود كه توتوكا دست روي بازويم گذاشت.

- زه زه تو بدجنسي. بدجنس مثل مار. براي همين است كه...

چنان به هيجان آمده بود كه نتوانست ادامه دهد.

- نديده بودم كه اينجا است.

- بچه ي بد. سنگدل. خودت كه مي داني پدر از مدت ها پيش بي كار است. تو هم روزي پدر ميشوي و درك مي كني در چنين لحظه هايي آدم چه احساسي دارد.
با شدت بيشتر گريه كردم.

- اما نديده بودم. توتوكا نديده بوديم...

دلم مي خواست دوان دوان به خيابان بروم و گريه كنان به پاهاي پدر بياويزم. به او بگويم خيلي بدجنس بوده ام، خيلي شرور بوده ام. اما بي حركت بودم و نمي دانستم چه كنم. ناچار روي تختم نشستم و از آنجا كفش هاي تنيسم را نگاه مي كردم كه سر جاي خود بودند و كاملا خالي. خالي مثل قلب من كه بي اختيار در تب و تاب بود.



- خدايا چرا اينكار را كردم؟ بخصوص امروز؟ وقتي كه وضع اينهمه غم انگيز بود! سر ناهار چطور مي توانم به صورتش نگاه كنم؟ حتي سالاد ميوه هم از گلويم پايين نخواهد رفت.

وچشم هاي درشتش، بزرگ مثل پرده ي سينما بانگو، به دنبالم بود.

چشم مي بستم و باز آنها را بزرگ مي ديدم. خيلي بزرگ، مي ديدم...

پاشنه ي پايم به جعبه واكس زني ام افتاد و فكري به خاطرم رسيد. به اين ترتيب شايد پدرم تمام شرارتم را مي بخشيد.

 

با اندوه در خيابان راه افتادم. اصلا سنگيني جعبه را حس نمي كردم. به نظرم مي رسيد كه در زير نگاه هاي پدرم راه مي روم، در چشم هاي او رنج مي برم.

خيلي زود بود. ظاهرا همه به علت مراسم مذهبي و شام نيمه شب هنوز خواب بودند. فقط بچه هايي كه اسباب بازي هايشان را به هم نشان مي دادند و آنها را با هم مقايسه مي كردند، در خيابان ديده مي شدند و همين بيشتر از پا درم مي آورد. همه شان بچه هاي خوبي بودند. هيچ كدام قادر به انجام كاري كه من كرده بودم نبودند. در نزديكي «فقر و قحطي» ايستادم و اميدوار بودم مشتري پيدا كنم.

چيزي نخورده بودم اما ابدا احساس گرسنگي نمي كردم. اندوهم از هر گونه گرسنگي شديد تر بود. تا خيابان «پروگره» رفتم. در نزديكي بازار پرسه زدم. در پياده رو، جلوي نانوايي نشستم؛ اما هيچ.

ساعت ها از پي هم مي گذشتند ولي من موفق به انجام كاري نمي شدم. اما لازم بود موفق شم. بايد موفق مي شدم.

گرما شدت پيدا كرده بود و بند جعبه هم شانه ام را درد مي آورد.

روي پله مدرسه دولتي كه قرار بود در آينده نزديك به آن بروم نشستم. جعبه ام را روي زمين گذاشتم. نا اميد شده بودم. مثل آدمكي سرم را روي زانويم گذاشتم و به همان وضع باقي ماندم. نيروي انجام هيچ كاري را نداشتم. آن وقت سرم را در ميان زانو هايم پنهان كردم . آن را با دست پوشاندم. ترجيه مي دادم بميرم و بدون آن چه مي خواستم به خانه بر نگردم.

پايي به جعبه ام خورد و صدايي آشنا و دوست داشتني خطاب به من بلند شد:

- هي واكسي، آدم اگر بخوابد پولي گير نمي آورد.

ناباورانه سرم را بلند كردم. آقاي كوكينهو دربان كازينو بود. يك پايش را جلو آورد. ابتدا پارچه كشيدم. بعد كفش را تر كردم و آن را شستم. بالاخره با دقت شروع به واكس ماليدن كردم.

- آقا ممكن است لطف كنيد و شلوارتان را كمي بالا بزنيد؟

كاري را كه مي خواستم كرد.

- زه زه چي شده كه امروز واكس ميزني؟

- هيچ وقت به اندازه امروز احتياج نداشتم.

- اين نوئل خوش گذشت؟

- معمولي.

با برس ضربه اي به جعبه زدم و او پاي ديگرش را جلو آورد. همان كار ها را كردم و بعد شروع به برق انداختن كردم. وقتي تمام شد با برس ضربه ديگري به جعبه زدم و او پايش را عقب كشيد.

- چه قدر زه زه؟

- دويست رآل.

- چرا فقط دويست تا؟ آن هاي ديگر همه شان چهارصد رآل مي گيرند.

- وقتي واكسي خوبي شدم مي توانم همان قدر بگيرم. حالا نه.

پانصد رآل بيرون آورد و به من داد.

- ميل داريد بعدا حساب كنيد تا به حال كار نكرده ام و نمي توانم بقيه اش را بدهم.

- بقيه اش را بابت عيد نوئل نگه دار. خداحافظ.

- عيدتان مبارك آقاي كوكينهو.



پول توي جيبم، ‌مقداري جرات به من داد، اما اين جرات مدت درازي دوام نياورد؛ ساعت از دوي بعد از ظهر گذشته بود و مردم در خيابان راه مي رفتند، اما هيچ خبري نبود. هيچ كس! حتي براي اينكه خاك كفشش را بگيرم و يك پول سياه بدهد.

با صداي نازكم فرياد مي زدم:

- آقايان، خانم ها،‌واكسي!

- واكسي، آقاي عزيز واكسي. براي كمك به نوئل فقرا!

اتوموبيل يكي از آدم هاي پولدار،‌ كاملا در نزديكي ام ايستاد.

از اين امر استفاده كردم و بدون كمترين اميدي فرياد زدم:

- دكتر، يك كار خير كوچك. براي كمك به نوئل فقرا!

يك زن خوش پوش و چند بچه كه روي صندلي عقب ماشين نشسته بودند نگاهم مي كردند. دل زن به رحم آمد:

- بچه ي بيچاره، اين قدر كوچك و بيچاره! آرتور، ‌چيزي به او بده.

اما مرد با بدگماني براندازم كرد.

- بچه ي ولگرد حقه بازي است. از قد و قامتش و از عيد نوئل استفاده مي كند.

- با وجود اين مي خواهم چيزي به او بدهم. بچه بيا جلو.

در كيفش را باز كرد و دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد.

- نه متشكرم خانم. دروغ نمي گويم. آدم بايد واقعا احتياج داشته باشد كه روز نوئل كار كند.

جعبه ام را برداشتم و به شانه آويختم و با قدم هاي آهسته راه افتادم. آن روز حتي قدرت عصباني شدن هم نداشتم.

اما در ماشين باز شد و بچه اي پشت سرم شروع به دويدن كرد.

- بگير بچه. مامان مي گويد كه باور مي كند تو دروغ نمي گويي. پانصد رآل در جيبم گذاشت و منتظر نماند كه تشكر كنم... صداي موتور ماشين را كه دور مي شد شنيدم.

ساعت از چهار گذشته بود و چشم هاي پدرم همانطور آزارم مي داد.

راه باز گشت را در پيش گرفتم. هزار رآل كافي نبود. اما شايد در «فقر و قحطي» به من كمي تخفيف مي دادند يا موافقت مي كردند كه بقيه اش را روز ديگر بدهم.

به نزديكي خانه «ويلاس – بواس» رسيدم. در اطراف خانه،‌باغ بزرگي بود. سرژينهو سوار يك دوچرخه زيبا باغچه را دور مي زد. صورتم را به نرده چسباندم تا او را نگاه كنم. جلوي من شروع به نمايش دادن كرد. تند مي راند، ‌ويراژ مي داد،‌به شدت ترمز مي كرد و مي ايستاد. بعد به من نزديك شد.

- خوشت مي آيد؟

- قشنگ ترين دو چرخه ي دنياست.

- بيا دم در بهتر مي بيني.

سرژينهو هم سن و سال توتوكا بود و در كلاس او.

بابت پا هاي برهنه ام خجالت كشيدم چون او كفش هاي براقي با جوراب هاي سفيد و كفش هاي سرخ داشت. كفش هايش چنان برق ميزد كه عكس همه چيز توي آن مي افتاد. حتي چشم هاي پدرم را كه به من دوخته شده بود مي ديدم. آه كشيدم.

- چي شده زه زه؟ حالت عجيبي داري.

- چيزي نيست. دو چرخه ات از نزديك قشنگ تر است. عيدي گرفته اي؟

- بله.

از دو چرخه پايين آمد تا راحت تر حرف بزند و در را هم باز كرد.

- يك عالمه چيز گرفتم. يك ضبط صوت، ‌سه دست لباس، اين قدر كتاب داستان، يك جعبه مداد رنگي بزرگ؛ يك جعبه با انواع اسباب بازي ها، ‌يك هواپيما كه پروانه اش مي چرخد؛ دو قايق بادبان سفيد...

سر به زير انداختم و به مسيح كوچك فكر كردم كه همانطور كه توتوكا گفته بود، فقط آدم هاي پولدار را دوست داشت.

- چي شده زه زه؟

- هيچ.

- تو چه طور؟...خيلي چيز گرفتي؟

سرم را تكان دادم كه نه،‌و نتوانستم جواب بدهم.

- هيچ؟ هيچ هيچ؟

- امسال در خانه ما عيد نيست. پدر بي كار است.

- ممكن نيست. شما حتي بلوط، فندوق و شراب هم نداشتيد؟...

- فقط شيرمال كه ديندينها درست كرد و قهوه.

سرژينهو به فكر فرو رفت.

- زه زه، اگر دعوتت كنم قبول مي كني؟

كم كم حدس مي زدم كه اوضاع از چه قرار است. اما با اين كه چيزي نخورده بودم نمي خواستم قبول كنم.

- بريم تو. مامان برايت غذايي فراهم مي كند. يك عالم چيز هست. يك عالم شيريني هست...

- نه، خيلي متشكرم.

- خوب اگر از مامان خواهش كنم با بلوط و چيز هاي ديگر براي برادر كوچكت بسته اي جور كند با خودت مي بري؟

- اين را هم نمي توانم. بايد كارم را تمام كنم.

آن وقت بود كه سرژينهو جعبه ي واكس زني ام را كه روي شانه ام بود كشف كرد.

- اما روز عيد كسي واكس نمي زند...

- تمام روز راه رفته ام و فقط هزار رآل گير آورده ام،‌تازه پانصد تايش را هم از سر احسان داده اند. بايد دويست رآل ديگر گير بياورم.

- چرا زه زه؟

- نمي توانم بگويم. اما حتما لازم دارم.

لبخندي زد،‌فكر سخاوت مندانه اي به سرش رسيده بود.

- مي خواهي كفش هاي من را واكس بزني؟ هزار رآل به تو مي دهم.

- اين را نمي توانم قبول كنم. از دوستان پول نمي گريم.

- اگر دويست رآل را بدهم،‌يعني قرض بدهم؟

- مي توانم بعد ها پس بدهم؟

- هر طور كه دلت بخواهد. حتي مي تواني به جايش تيله بدهي.

- اين طور باشد موافقم.

دست به جيبش برد و سكه اي به من داد.

به دو چرخه اش دست كشيدم.

- واقعا قشنگ است.

- وقتي بزرگ تر شدي و توانستي از آن استفاده كني مي گذارم با آن دوري بزني، باشد؟

- باشد.

دوان دوان به سوي «فقر و قحطي» راه افتادم و در اين حال جعبه ام به اين طرف و آن طرف ميرفت.

از ترس اين كه بسته باشد مثل تند بادي وارد شدم.

- هنوز هم از آن سيگار هاي گران قيمت داريد؟

وقتي پول را كف دستم ديد دو بسته برداشت.

- زه زه براي خودت كه نيست؟

- براي پدرم است.

وقتي بسته ها را در دست مي چرخاندم خوشبختي شديدي احساس مي كردم.

- اين يكي يا ديگري؟

- خودت مي داني.

- تمام روز را كار كرده ام تا اين هديه نوئل را براي پدرم بخرم.

- واقعا زه زه؟ اما او به تو چي داده؟

- بيچاره، هيچ. مي دانيد كه همانطور بي كار است.

ظاهرش نشان مي داد كه متاثر شده و تمام كساني كه در بار بودند سكوت كردند.

- اگر براي خودتان بود كدام يك را انتخاب مي كرديد؟

- هر دوشان خوبند و هر پدري از اين كه چنين هديه اي دريافت كند راضي مي شود.

- لطفا اين يكي را برايم بپيچيد.

سيگار را بسته بندي كرد،‌اما موقعي كه بسته را به من داد حالت غريبي داشت. به نظر ميرسيد كه مي خواهد چيزي بگويد ولي موفق نمي شود.

وقتي پول را به او دادم لبخند زد:

- متشكر زه زه.

- عيدتان مبارك آقا.

باز تا خانه دويدم.

شب شده بود. فقط يك چراغ، آن هم در آشپز خانه روشن بود. همه بيرون رفته بودند اما پدر پشت ميز نشسته بود و به ديوار خيره شده بود.

- پدر.

- بله پسرم؟

كمترين اثري از كينه در صدايش نبود:

- تمام روز كجا بودي؟

جعبه واكس زني ام را نشانش دادم.

- نگاه كنيد پدر. برايتان چيز قشنگي خريده ام.

متوجه شد به چه قيمتي برايم تمام شده است و لبخند زد.

- خوشتان مي آيد؟ بهترينشان بود.

بسته را باز كرد و لبخند زنان توتونش را بو كرد،‌اما موفق نشد كلمه اي به زبان بياورد.

- پدر يكي از آن ها را بكشيد.

به طرف اجاق رفتم و كبريت برداشتم. كبريت كشيدم و به سيگاري كه پدرم به دهان گذاشته بود نزديك كردم.

دور شدم تا نخستين پكي كه به سيگار مي زند نظاره كنم. آن وقت در من اتفاق افتاد. كبريت را به زمين انداختم. احساس كردم كه خفه مي شوم. از درون منفجر مي شدم. درد بسيار شديدي كه تمام روز نشخوار كرده بودم مرا مي تركاند.

به پدرم،‌به صورتش كه ريشي چند روزه داشت، به چشم هايش نگاه كردم.

فقط توانستم بگويم:

- پدر... پدر...

و هق هق گريه، صدايم را پوشاند.

بازوانش را گشود و با محبت مرا به سينه فشرد.

- گريه نكن پسرم. اگر اين قدر به هيجان بيايي آن وقت مواقع زيادي در زندگي هست كه بايد گريه كني.

- نمي خواستم پدر... اين را نم يخواستم بگويم... اين را...

- مي دانم. مي دانم. عصباني نشدم،‌براي اين كه كاملا حق با تو بود.

كمي مرا در آغوشش تكان داد.

بعد صورتم را بالا آورد و با پارچه اي كه آنجا افتاده بود صورتم را پاك كرد.

- خب حالا بهتر شد.

دست هايم را بالا بردم و صورتش را نوازش كردم. آهسته انگشت هايم را روي چشم هايش كشيدم كه آن را به جاي خودشان برگردانم تا ديگر اين قدر بزرگ نباشند. مي ترسيدم اگر اين كار را نكنم اين چشم ها در تمام عمرم دنبالم بيايند.

- حالا سيگارم را تمام مي كنم.

با صدايي كه پر از هيجان بود بريده بريده گفتم:

- مي دانيد پدر،‌وقتي بخواهيد مرا بزنيد ديگر ابدا اعتراض نمي كنم... هر قدر دلتان بخواهد مي توانيد كتكم بزنيد.

- خيلي خوب زه زه،‌خيلي خوب.

مر ابا آخرين حق حق هايم زمين گذاشت و از قفسه بشقابي برداشت.

- گلوريا كمي سالاد ميوه برايت نگه داشته است.

موفق نمي شدم چيزي فرو بدهم. پدرم نشست و سالاد را كم كم با قاشق به دهانم مي گذاشت.

- پسرم حالا ديگر همه چيز تمام شد، تمام شد؟

با سر اشاره كردم كه بله، ‌اما اولين قاشق ها طعمي شور داشتند.

آخرين قطره هاي اشكم بند نمي آمد.



نوشته شده توسط ژوزه مائورو ده واسكونسلوس در كتاب درخت زيباي من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:55  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



 

عطر زميني كه پيكر دانه را مي فشرد خفه كننده بود. ابتدا كه باد آن را به زمين اكنده بود دانه مي توانست اندكي تكان بخورد، اما بعد، ‌باد، مثل اينكه بخواهد ماموريتش را به انجام برساند، شروع به دور زدن كرده بود تا وقتي كه دانه ي شن را شكافته بود. دانه كم كم توانست نفس بكشد و به اين زندان عادت كند. چيزي به او مي گفت اين وضع چندان دوام نخواهد داشت... اضطراب بزرگي بر وجود كوچكش مستولي مي شد، زيرا زميني كه در آن هوا بسيار تاريك بود از آنچه در بيرون مي گذشت چيزي برايش نقل نمي كرد. دلش براي خورشيد تنگ مي شد، و نيز آواز پرندگان... با اين همه خود را آرام مي كرد و مي كوشيد درك كند كه اين راز لزوما بخشي از تغيير شكل اوست.

و روز هاي بي پايان و يك نواخت مي گذشتند،‌ ساعت هاي گرم هر روز، طولاني تر بودند. گاهي كرم ها وقتي رو به بالا مي خزيدند پيكر نگرانش را لمس مي كردند و در او اين ميل را بر مي انگيختند كه به دنياي قبلي خود برگردد. نمي توانست حرفي بزند، چون زمين گرم، كه همه چيز را خفه ميكرد، كلماتش را به سكوت بدل مي كرد.

تا آنكه روزي آرامش مطلق جانشين لرزش هاي كوچكش شد و نوعي خواب او را فلج كرد. بر اثر هياهويي شديد بيدار شد. زمين از ترس مي لرزيد زيرا طبيعت عنان گسيخته بود. ضربه هاي باران و بوي خاك باران خورده را احساس كرد. سپس... قطره هاي باران وارد شدند، تا دل خاك نفوذ كردند... خسته از سفري كه در دل آسمان و عناصر خشمگين كرده بودند، از راه مي رسيدند... روح دانه ي كوچك بيدار شد،‌زيرا قطره بيش از پيش نزديك مي شدند. بالاخره پشت اش بر اثر تماسي سرد به لرزه در آمد و صدايي روشن گفت:

"هي كوچولو! حالا مي تواني بيرون بروي، مي تواني زمين را بشكافي و آزادي را باز يابي."

به زحمت چشم هايش را – كه مخصوص دانه ها بود – گشود و جويده جويده گفت:

"شب به خير خانم..."

قطره ي باران خنديد و گفت:

"كوچولو حالا كه شب نيست روز است!"

"از كجا بدانم؟ اينجا خيلي تاريك است."

باران خنديد.

دانه با حجب و حيا پرسيد:

"اين چيز ها را از كجا مي دانيد؟"

"ببين كوچولو من باران پيري هستم، و خسته از باران بودن."

"حالا كجا مي رويد؟"

"حالا همراه خواهرانم مي روم تا به اتفاق جويباري بسازيم كه در طول سالها به رودي عظيم بدل خواهد شد. مدت هاي مديد اين رود خواهم بود تا رنگين كماني مرا بنوشد و بار ديگر به باران بدل كند..."

"و تمام مدت عمر باران مي مانيد؟"

قطره ي باران اندوه گين شد و با صدايي كه اندكي تغيير كرده بود جواب داد:

شايد حيواني مرا ببلعد، و آن وقت همه چيز به پايان خواهد رسيد. بعد از آن ديگر نخواهم توانست حرفي بزنم. تو مرا به افكار كهنه ام بر مي گرداني؛ نمي دانم چرا زاده شده ام و به كجا مي روم. ولي خوب، آخر سر وضع همه ي ما از همين قرار است..."

باران سكوت كرد.

"حتما خيلي خسته ايد؟"

دانه متوجه شده بود كه باران گريه مي كند و مي كوشد گريه اش را پنهان كند. اما جواب داد:

"خيلي كم، ولي حالا مي توانم چند ساعتي بخوابم و بعد راهم را دنبال كنم."

"تكليف من چيست؟"

"چه شده، كوچولوي من؟ سر تا پا مي لرزي!"

"آه!‌باران خانم، من از زاده شدن مي ترسم!"

انگشت هاي باران پشت دانه را لمس كردند و در نقطه اي مشخص ايستادند.

"بايد همينجا باشد، اين جا خيلي ظريف است. حالا نرم ترش مي كنم. خودت هم كوششي به خرج بده..."

دانه چيزي نگفت. نفسش را در سينه حبس كرد. باز هم و باز هم، باز هم كمي ديگر و احساس كرد كه الآن از هم مي شكافد. چيزي درونش به تكان در مي آمد؛ حتما رشته هاي شاخ و برگ بود.

باران بار ديگر خنديد:

"باز هم سعي كن."

دانه نفس محكمي كشيد و درد شديدي از پيكرش گذشت. به نظرش رسيد كه پوست اش از بالا تا پايين مي شكافد. انتهاي يكي از بازوانش بيرون پريد.

آخ! دردم گرفت!... واي! چه سرمايي!..."

"حرف هاي احمقانه مي زني!... خيلي خوب، كمكت مي كنم!"

اضطراب دانه دوباره آشكار شد، صدايش اندكي مي لرزيد:

"آخر نمي دانم از كجا زاده شوم..."

باران به شدت خنديد:

هميشه همين طور است. حالا بازوي ديگر."

دانه به بازوي ديگرش فشار آورد و اين بار كمتر دردش آمد... از طرفي زندگي در بيرون پوسته به ماجرايي تازه شباهت داشت؛ آن وقت احساس عجيبي كرد.

تماس پيكر كوچك، شكننده و ريزش با خاك مرطوب،‌زنگي را از افسون تازه اي سرشار مي كرد.

باران خميازه اي كشيد:

"مي بيني دخترم؟ زاده شدن آن قدر ها هم دشوار نيست."

"ولي درد دارد..."

"اكر درد نداشت زندگي چنين ارزشي پيدا نمي كرد. حالا سعي كن جلو بري. بايد بيرون بروي، فاصله اي را كه تو را از بيرون جدا مي كند طي كني و چون عادت نداري، اين كار تمام شب وقتت را خواهد گرفت... حالا ديگر خداحافظ... مي خواهم كمي بخوابم."

باران به پهلو دراز كشيد. اما پيش از آن كه به خواب رود باز هم با محبت گفت:

"به زودي مي بيني كه زندگي زيباست... به خصوص بعد از باران..."

و خميازه ي بلند تري كشيد و به نظر رسيد كه تشكر قبل كوچك گياه را نمي شنود:

"متشكرم باران خانم..."

نوشته شده توسط ژوزه مائوروه ده واسكنسلوس در كتاب روزينيا، قايق من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:13  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام